تبليغاتX
Uta Nazi
قلم توتم من است...

 

"  قطار "

بی گمان
گلوله ای نارس
گلویت را پرپر می کند!
وقتی
ریل های این قطار لعنتی
پنجره ات را  حصار می کشد!

بر خیز ...!
قطار از میانه ی آغوش گذشت
شعر  بوی خون گرفت...

***

" تیغ "

تاریکی
مرگ
تنهایی ...
حواسم را پرتاب کن
پشت خانه یِ کلماتِ روشن !
چند روزی است
حرف رگ هایم را
تیغ می فهمد !

+ من عاشق مترسک ام یا مترسک عاشق منه..! نمی دونم

+ نوشته شده در  بیستم آذر 1388ساعت 21:5  توسط راما | 
 

طرح 1

آفتابگردان ها ی غمگين مي ميرند

وقتي دلشان از نديدن  پُر ميشود !

جای آفتاب

در خوابِ باغچه 

 خالی ست ...

 

طرح 2

هر چقدر

پینه به این رویای مضحک بزنی ؛

حقیقتِ تنهایی ات

تمام نمی شود...!

 

طرح 3

این شعرها  شاهد اند

همیشه تلخ  بودی!

حتی وقتی که

فکر می کردی شیرین شدی !

احمقانه است که این روزها

به دنبال کوه می گردم...

 

+ ترانه ٬دلزدگی٬ آنتوان چخوف٬ گیتار٬ اشعار زنده یاد نجمه زارع  و...

این چند روزُ با اینا سر کردم!

+ نوشته شده در  یکم آبان 1388ساعت 0:33  توسط راما | 
 

ثانیه ها را

مرور کن

تا ساعتِ دروغِ من چیزی نمانده

برای کبریت های نیمه سوخته

دلیلی ندارم جز دروغ !

جز دروغ آمدنت...

جز واژه های که به انقضاء رسیده اند

من همان لحظه ی تاریک

وقتی کفش هایت را جفت کردی

در پاییز جا ماندم

من همان لحظه ی تاریک

وقتی شعر های مرا باران شدی

در پاییز جا ماندم

باور کن...

هنوز هم شاپرکم با تو است...

+1- چند روزی ؛ مهمون مسجد جمکران بودم به خاطرٍ...

2- این شعر تو گلوم گیر کرده بود تا اینکه...

3- دفتر  " برای مردن حاضرم" واسه همیشه بسته شد به جاش "ابر؛ آبرو؛ ابرو"...

4- نقطه چین های پست قبلی رُ پُر می کنم :" امروز روز تولد راماست! "

8- راستی من معتاد به نقطه چینم...

+ نوشته شده در  بیست و دوم شهریور 1388ساعت 3:44  توسط راما | 
 

لکه ی خونی؛

به پیراهن شعرم چسبیده است.

تا آواز آن همه گلوله ی مست را

بر تن این سطر ها

جاری کند!

گلوله ای که از تفنگ شب رسید؛

وحشیانه

تنگ شعرم را غرق خون کرد.

این شب های چشم تو

با جان شعرم

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  !

 ***

برای شعرهای نگفته ای که پرپر شده اند

یک دقیقه سکوت می کنم...

+ امروز...................!

   "  من از تو با همه گفتم که گریه بگیرم 

     من از تو با تو نگفتم که در تو بمیرم

     ابری نباش بی بی آبی... "

 "شهریار قنبری"                                                                                                              

+ نوشته شده در  بیست و ششم مرداد 1388ساعت 19:56  توسط راما |