![]() |
![]() |
|
| قلم توتم من است... |
|
طرح 1 آفتابگردان ها ی غمگين مي ميرند وقتي دلشان از نديدن پُر ميشود ! جای آفتاب در خوابِ باغچه خالی ست ...
طرح 2 هر چقدر پینه به این رویای مزحک بزنی ؛ حقیقتِ تنهایی ات تمام نمی شود...!
طرح 3 این شعرها شاهد اند همیشه تلخ بودی! حتی وقتی که فکر می کردی شیرین شدی ! احمقانه است که این روزها به دنبال کوه می گردم...
+ ترانه ٬دلزدگی٬ آنتوان چخوف٬ گیتار٬ اشعار زنده یاد نجمه زارع و... این چند روزُ با اینا سر کردم! |
|
+ نوشته شده در
یکم آبان 1388ساعت 0:33 توسط راما |
|
|
ثانیه ها را مرور کن تا ساعتِ دروغِ من چیزی نمانده برای کبریت های نیمه سوخته دلیلی ندارم جز دروغ ! جز دروغ آمدنت... جز واژه های که به انقضاء رسیده اند من همان لحظه ی تاریک وقتی کفش هایت را جفت کردی در پاییز جا ماندم من همان لحظه ی تاریک وقتی شعر های مرا باران شدی در پاییز جا ماندم باور کن... هنوز هم شاپرکم با تو است... +1- چند روزی ؛ مهمون مسجد جمکران بودم به خاطرٍ... 2- این شعر تو گلوم گیر کرده بود تا اینکه... 3- دفتر " برای مردن حاضرم" واسه همیشه بسته شد به جاش "ابر؛ آبرو؛ ابرو"... 4- نقطه چین های پست قبلی رُ پُر می کنم :" امروز روز تولد راماست! " 8- راستی من معتاد به نقطه چینم... |
|
+ نوشته شده در
بیست و دوم شهریور 1388ساعت 3:44 توسط راما |
|
|
لکه ی خونی؛ به پیراهن شعرم چسبیده است. تا آواز آن همه گلوله ی مست را بر تن این سطر ها جاری کند!
گلوله ای که از تفنگ شب رسید؛ وحشیانه تنگ شعرم را غرق خون کرد. این شب های چشم تو با جان شعرم . . . . . . . . . . . ! *** برای شعرهای نگفته ای که پرپر شده اند یک دقیقه سکوت می کنم...
+ امروز...................! " من از تو با همه گفتم که گریه بگیرم من از تو با تو نگفتم که در تو بمیرم ابری نباش بی بی آبی... " "شهریار قنبری" |
|
+ نوشته شده در
بیست و ششم مرداد 1388ساعت 19:56 توسط راما |
|
|
" نقاشی سکوت " اضطراب یک عشق در کجای ذهنت بوی تنهای گرفت؟ وقتی لبهایمان روی سیم های خار دار سکوت نقاشی می کرد... باید برای باران نامه ای سر گشاده بنویسی ما اینجا زیر برگ جایمان تنگ است ما اینجا برای شبنم دلمان هوای آبی و سبز کرده ما اینجا در توهم جق جقه های کودکی نفس میکشیم بگو : لب هایمان خواب کویر می بیند... *** "ساعت هشت" عروسک هایت را بیدار کن صبح ساعت هشت به ما سر می زند کنار پنجره که بروی ! رایحه ی سرب , تنهایی خیابان را جارو می کند... همیشه این موقع خانه ی عروسکهایت شبیه هبوط سیب انتظار فرود دارد... قاب پنجره را تکانی بده تا از کابوس سیم های برق رها شود عجله کن! صبح ساعت هشت به ما سر می زند... *** "ناگهان زلال" از همین شوق تنهای باغ که می گذری ناگهان زلال می شوی و خبر نداری ! +به تلافی این همه نبودن , شعر این پست رو بیشتر کردم تا شاید بتونم یه خورده جبران کرده باشم.این مدت اسباب نبودن من کاملا فراهم بود از نداشتن دسترسی به کامپیوتر, سفر تا شقایق های زیدشت گرفته تا رفتن به بیمارستان ... همه و همه دست به دست هم دادن تا نتونم اتانازی رو آپ کنم . ولیکن از این که اتانازی یکساله رو به شکل هبوط دیدن شرمنده ام حالا که دانشگاه م تموم شده هر روزم رو با اتانازی نفس میکشم (دلم برای همه دوستای خوبم تنگ شده بود!)... " پرواز به اوج بی قراری کردیم پاییزی شعر را بهاری کردیم از بس که به ما منتقدان چشم زدند ناچار فرود اضطراری کردیم " لحظه هاتون شاپرکی همین... |
|
+ نوشته شده در
بیست و هشتم تیر 1388ساعت 13:16 توسط راما |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یک پیمانه از من بردار !
از این دریا بازی سال هاست خسته ام... راما تولد 26/5/1365 |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 خرداد 1387 |
|
RSS
|